من شعر نیستم
قصیده نیستم
غزل نیستم
من گویشم
من فریادهای فروخورده دردم
من نجواهای عشقی پنهانم
در وجودی که
تردید را مهمان است
من پناه گفته های سکون
در کوچه های خلوت جراتم
من یادگار روزهای سرد
در کنار اجاقی خاموش
از یک درستم
من شعر نیستم
پرنده ام
- پرنده بوده ام-
من بالهای چیده ی فریادم
من حنجره یک خسته ام
در هنگام فریاد
در خلا
من اندیشه های کوتاهی هستم
از شبی بلند
من تصویر بال زدن دستهایی هستم
که می پوسد
و بال زدن را
به تصویری گنگ
آویخته به دیوارمی نگرد
من شعر نیستم
قصیده نیستم
غزل نیستم
من صدای بال زدنهای عشقی هستم
که می بالد و
می سازد و
می پوسد و
می میرد
89.10.01
Wednesday, July 16, 2008
ّبه یاد درخت جدایی
یاد آن نجواها
یاد آن سوت زدن
اولین آهنگها
که ز خاطر رفتند.
این طرف زمزمه بود
آنطرفها اما
چه سکوتی مرده است
آنطرفتر بی تو
همنوایم باد است.
من برایش ز سکوت
نغمه ای می خوانم
«رنگ پلها آبیست
دشتهایش همه سبز
مردمانش همه خوب
....»
71پل مدیریت
Monday, July 14, 2008
کلاغی که ما در خانه داشتیم
این کلاغ مدتها در خانه ما بود و همیشه صبح هاقبل از اینکه من به دانشگاه بروم کنار سفره مان بود .آن موقع ها مادرم سفره مهربانش را ،که الان از آن بی نصیبم ، صبح ها در درگاهی اتاقی که رو به حیاط بود و خنک بود می انداخت . این کلاغ هم در واقع همبازی سارا بود.بعد ها که دیکر ندیدمش مادرم گفت که آن را به حبیب خان داده تا در بیابانی در کرج رها کند.این کلاغ چندین بار سوژه طراحی ام شد
Thursday, July 03, 2008
می خواستم شاعر باشم

بازجو که صندلی را جلو کشید و رویش نشست او خود را عقب کشید
بازجو از اوپرسید:دلیلت چی بود؟
مرد که قیافه اش درد کشیده بود و خون بر جای جای صورتش خشکیده بود آرام گفت:می خواستم شاعر باشم
بازجوگفت:دِ..سگ مصب این رو که هزار بار گفتی!اون زن رو چرا کشتی؟
مرد : میخواستم شاعر باشم
بازجو: با وجود آن زن نمیتونستی شعر بگی؟
مرد سرش را پایین می اندازد
بازجو تسمه لاستیکی اش را زیر چانه مرد گرفت و سر او را بالاکرد.
مرد معلوم بود از فشار چانه اش درد میکشد.
بازجو: به چشمهای من نگاه کن!.... از شاعری چی دیدی که در اون زن نمی دیدی؟
مرد: هیچ! فقط می خواستم شاعر باشم.
بازجو با لاستیک تنبیه خودش به شقیقه مرد کوبید. مرد درد کشید ولی چیزی نگفت
بازجو:می تونی در باره من یک شعر بگی؟
مرد ساکت است.
بازجو در باره چی دلت می خواد شعر بگی؟
مرد : هیچی!
بازجو: پس دردت چیه؟
مرد: می خواستم شاعر باشم.
بازجو او را با صندلی به وسط اتاق پرت کرد،
مرد با دستهای از پشت بسته از صندلی جدا می افتد،
تکان نمی خورد،صدای در آهنی بلند می شودو مرد بلندقامتی وارد می شود.
صورتش در تاریکی است.
رو به بازجو:قرار نیست جنازه تحویل من بدی ها!
بازجو:فقط یک جمله بلده بدبخت بینوا!
می خواسته شاعر بشه،حالا به خاطر کشتن زنش کنج زندانه.
مرد بلندقامت رو به بازجو:تا ازش در نیاوردی که آیا از زن اطلاعاتی بدست آورده بوده
که اون رو کشته یا نه ولش نمی کنی!اگر اقرار نکرد بفرستش استخر.
بازجو سری تکان داد و یقه مرد افتاده را که داشت تازه تکان میخورد از پشت گرفت و بلند کرد.
صندلی را با دست دیگر راست کردو به سمت میز هل داد مرد را کشان به روی صندلی نشاند.
نگهبان دم در به او یک ظرف آب و دستمال کاغذی داد.
با آب و دستمال خونهای روی صورت مرد را پاک کرد،
درواقع همه را به هم مالید. بعدهم آب را پاشید به صورتش.راه افتاد دور اتاق به قدم زدن.
میگفت از سیگار خوشش نمیاد!ولی مرد میدانست که به خاطر مشکل ریه اش سیگار نمی کشد،
ولی قرص زیاد میخورد.
بازجو رو به مرد که تازه داشت چشمهاش رو باز می کردکرد
وپرسید:تا حالا کتاب هم چاپ کردی؟
مرد از لای دندانهای خونالودش نالید:نه،هنوز فرصت نکرده ام!
بازجو: اگر مشکل پوله حاضرم پول چاپ کتابهات رو بدم!
مرد :لازم نیست ،پول برای چاپ داشتم.
بازجو:خوب پس چی شد که چاپ نکردی؟
مرد :شعرهای اولم به دلم نمی چسبید
بازجو از اوپرسید:دلیلت چی بود؟
مرد که قیافه اش درد کشیده بود و خون بر جای جای صورتش خشکیده بود آرام گفت:می خواستم شاعر باشم
بازجوگفت:دِ..سگ مصب این رو که هزار بار گفتی!اون زن رو چرا کشتی؟
مرد : میخواستم شاعر باشم
بازجو: با وجود آن زن نمیتونستی شعر بگی؟
مرد سرش را پایین می اندازد
بازجو تسمه لاستیکی اش را زیر چانه مرد گرفت و سر او را بالاکرد.
مرد معلوم بود از فشار چانه اش درد میکشد.
بازجو: به چشمهای من نگاه کن!.... از شاعری چی دیدی که در اون زن نمی دیدی؟
مرد: هیچ! فقط می خواستم شاعر باشم.
بازجو با لاستیک تنبیه خودش به شقیقه مرد کوبید. مرد درد کشید ولی چیزی نگفت
بازجو:می تونی در باره من یک شعر بگی؟
مرد ساکت است.
بازجو در باره چی دلت می خواد شعر بگی؟
مرد : هیچی!
بازجو: پس دردت چیه؟
مرد: می خواستم شاعر باشم.
بازجو او را با صندلی به وسط اتاق پرت کرد،
مرد با دستهای از پشت بسته از صندلی جدا می افتد،
تکان نمی خورد،صدای در آهنی بلند می شودو مرد بلندقامتی وارد می شود.
صورتش در تاریکی است.
رو به بازجو:قرار نیست جنازه تحویل من بدی ها!
بازجو:فقط یک جمله بلده بدبخت بینوا!
می خواسته شاعر بشه،حالا به خاطر کشتن زنش کنج زندانه.
مرد بلندقامت رو به بازجو:تا ازش در نیاوردی که آیا از زن اطلاعاتی بدست آورده بوده
که اون رو کشته یا نه ولش نمی کنی!اگر اقرار نکرد بفرستش استخر.
بازجو سری تکان داد و یقه مرد افتاده را که داشت تازه تکان میخورد از پشت گرفت و بلند کرد.
صندلی را با دست دیگر راست کردو به سمت میز هل داد مرد را کشان به روی صندلی نشاند.
نگهبان دم در به او یک ظرف آب و دستمال کاغذی داد.
با آب و دستمال خونهای روی صورت مرد را پاک کرد،
درواقع همه را به هم مالید. بعدهم آب را پاشید به صورتش.راه افتاد دور اتاق به قدم زدن.
میگفت از سیگار خوشش نمیاد!ولی مرد میدانست که به خاطر مشکل ریه اش سیگار نمی کشد،
ولی قرص زیاد میخورد.
بازجو رو به مرد که تازه داشت چشمهاش رو باز می کردکرد
وپرسید:تا حالا کتاب هم چاپ کردی؟
مرد از لای دندانهای خونالودش نالید:نه،هنوز فرصت نکرده ام!
بازجو: اگر مشکل پوله حاضرم پول چاپ کتابهات رو بدم!
مرد :لازم نیست ،پول برای چاپ داشتم.
بازجو:خوب پس چی شد که چاپ نکردی؟
مرد :شعرهای اولم به دلم نمی چسبید
Subscribe to:
Posts (Atom)
کریم نصر
احمد وکیلی
Live Animatic
Think Animatic
Write Animatic
در غمت که دعایت چاره ساز غربتم بود
Norouzetan Sabz
مادرم و دلخوشی روزگار پیریش
سایه برگ
کودکی را سایه برگی بدست
در هوای اینکه آن سایه چه هست!
میدوید و
جار میزد خلق را
تا نمایاند به آنها هر چه هست
غافل از این بوداو کان برگ مست
سالهایی می شود کفتاده است
کودکانرا سایه ها بازی دهند
در بزرگی سایه هایی نیز هست!
1.1.76
در هوای اینکه آن سایه چه هست!
میدوید و
جار میزد خلق را
تا نمایاند به آنها هر چه هست
غافل از این بوداو کان برگ مست
سالهایی می شود کفتاده است
کودکانرا سایه ها بازی دهند
در بزرگی سایه هایی نیز هست!
1.1.76
بازی باد
این سبزه ها
که چنین کودک و مست
میدوند از پی هم
در پی بازی باد
آیین خدا می دانند
این درختان که چنین سر به فلک
سر نهادند سر شانه ی ابر
به خدا نزدیکند.
و من اینجا
که چنین دور و غریب
سر این سنگ نشستم به تماشای خدا
دست او بود همیشه به سر شانه من
تیر ماه 77 آلمان
که چنین کودک و مست
میدوند از پی هم
در پی بازی باد
آیین خدا می دانند
این درختان که چنین سر به فلک
سر نهادند سر شانه ی ابر
به خدا نزدیکند.
و من اینجا
که چنین دور و غریب
سر این سنگ نشستم به تماشای خدا
دست او بود همیشه به سر شانه من
تیر ماه 77 آلمان
انگار یک دشتی، درش رودی
باز سبزی
باز این دشت سراسر شادمانی
میخرامد نرم چون رودی
قطاری که در آنش
منم اینک نشسته بر سرودی
نه اش آتش،نه اش دودی
چنان او میرود
انگار یک دشتی
درش رودی
مرداد 77 آلمان
باز این دشت سراسر شادمانی
میخرامد نرم چون رودی
قطاری که در آنش
منم اینک نشسته بر سرودی
نه اش آتش،نه اش دودی
چنان او میرود
انگار یک دشتی
درش رودی
مرداد 77 آلمان
باز ماهی
باز ماهی
باز خورشید
باز آن شور شبانه
خنده های کودکانه
گرم خفتن در کنار من ،که بابا
نازکردن در نگاه من، که ماهور
دست مالیدن به پشت و
قصه گفتن
قصه خرس و عسل
زنبور و لانه
آن کلاغانی که دایم
قارو قارش
میرود بر بام خانه.
کودکم در خواب آرام
مینهد پستانکش را در دهان
خنده ماسیده بر لبهای تردش
می کند جان را سراسر شادمانه.
مادرش
در چشمهایم مینشیند
گرم
میسرایم قصه ای
تا صبح
تا که بردارد سر از بالین گرمش
صبح
با امید
با شور و ترانه
اردیبهشت77
باز خورشید
باز آن شور شبانه
خنده های کودکانه
گرم خفتن در کنار من ،که بابا
نازکردن در نگاه من، که ماهور
دست مالیدن به پشت و
قصه گفتن
قصه خرس و عسل
زنبور و لانه
آن کلاغانی که دایم
قارو قارش
میرود بر بام خانه.
کودکم در خواب آرام
مینهد پستانکش را در دهان
خنده ماسیده بر لبهای تردش
می کند جان را سراسر شادمانه.
مادرش
در چشمهایم مینشیند
گرم
میسرایم قصه ای
تا صبح
تا که بردارد سر از بالین گرمش
صبح
با امید
با شور و ترانه
اردیبهشت77
خانه غم
به چه زیباست دو چشم تو
که چون
خانه غم نمناک است.
برق هر مهر که میبخشدم از عشق
امیدی،
چو ببینم ز نگاهت
رود از دل همه بیم
رود از دل همه ترس.
که همو را طلبم
که هراس من از این جنگ و
از این غم
همه توست.
مرداد 77
که چون
خانه غم نمناک است.
برق هر مهر که میبخشدم از عشق
امیدی،
چو ببینم ز نگاهت
رود از دل همه بیم
رود از دل همه ترس.
که همو را طلبم
که هراس من از این جنگ و
از این غم
همه توست.
مرداد 77
در غربت
گفته بودی که بمانم
به هوای دل تو در غربت،
اگر انگشت تو
از سد هراس دل من
روزنی ازنور گشاید
شاید.
به هوای دل تو در غربت،
اگر انگشت تو
از سد هراس دل من
روزنی ازنور گشاید
شاید.
زلال
مثل صبحم من
مثل شبنمهای صبحم من
در زلال صبح شادم من
با خنکهای سحر هردم شوم زنده.
وه که می میرم
به هر گام سحرخیزان
زلالم من
زلال فکرهای بکر
زلال کامگاران شبانگاهم
همیشه پای در راهم
سفیرم من
سفیر بامدادم من
نسیمم من
نسیم صبحگاهم من
مثل شبنمهای صبحم من
در زلال صبح شادم من
با خنکهای سحر هردم شوم زنده.
وه که می میرم
به هر گام سحرخیزان
زلالم من
زلال فکرهای بکر
زلال کامگاران شبانگاهم
همیشه پای در راهم
سفیرم من
سفیر بامدادم من
نسیمم من
نسیم صبحگاهم من
طوفان اندیشه
باد اندیشه به طوفان ماند
لیک از من به برون
جز به آهی نجهد!
همه رویا بودست
آنهمه یاد که بود
سخن سرد و دل سنگ وهوای لب شیرین دهنان
همه با باد گذشت
من و این حسرت جانسوز
که بر تن دارم
از غمش داغ به دل
داغ تنهایی از دست شده.
نقش بر صورتم اما
داغ دیوانگی ام می خندد
لیک از من به برون
جز به آهی نجهد!
همه رویا بودست
آنهمه یاد که بود
سخن سرد و دل سنگ وهوای لب شیرین دهنان
همه با باد گذشت
من و این حسرت جانسوز
که بر تن دارم
از غمش داغ به دل
داغ تنهایی از دست شده.
نقش بر صورتم اما
داغ دیوانگی ام می خندد
نیمه هستم
نیمه بودم
نیمه هستم
خسته و آسیمه هستم.
جان پناهم کودکم بود
وندرو من بیمه هستم.
جویه هستم
تای دیگر
پیش خود همتای دیگر
لیک افسوس
نیمه هستم
نیم دیگر
جان پناه
تای دیگر
نیم مانده
از همه درگاه رانده
غول بی شاخیست انگار
از کنار قصه مانده
نیمه هستم
خسته و آسیمه هستم.
جان پناهم کودکم بود
وندرو من بیمه هستم.
جویه هستم
تای دیگر
پیش خود همتای دیگر
لیک افسوس
نیمه هستم
نیم دیگر
جان پناه
تای دیگر
نیم مانده
از همه درگاه رانده
غول بی شاخیست انگار
از کنار قصه مانده
دریا
نه که من دریام
"دریا سخن خامش و خام است.
نه که من رودم
"رودم همه شب ورد کلام است.
نه که من چشمه،نه که من باران
من همان قطره ام،دردم عطش خشک سلام است.
نه سلامی،نه کلامی!
همه شب خامش و خامی؛
درد تنهایی آن قطره
سخنش چک چک تنهایی و
هوس چشمه و باران.
عطشم دریاست
عطش دریایم
"دریا سخن خامش و خام است.
نه که من رودم
"رودم همه شب ورد کلام است.
نه که من چشمه،نه که من باران
من همان قطره ام،دردم عطش خشک سلام است.
نه سلامی،نه کلامی!
همه شب خامش و خامی؛
درد تنهایی آن قطره
سخنش چک چک تنهایی و
هوس چشمه و باران.
عطشم دریاست
عطش دریایم
خوابنامه ها
نورگنگ است
فضا ناشناس است
من نشسته ام
تو ایستاده ای
چند روز است قهر بوده ایم
هیچ نمی گوییم
نگاهت می کنم
آنطور که ماههاست نگاهت نکرده ام
و تو نگاهم می کنی
دلمان برای غربت هم می سوزد
و همدیگر را مهمان میکنیم
که این آخرین راه است
ما به هم محتاج بودیم
واین
از اولین سری که
بر شانه هایم گذاشتی
پیدا بود.
70-11-12 سربازی
فال قهوه من
سه کودک و جادوگر و حیوان پشت سر آنها
بندر هامبورگ
1999
ساز
ساسان در روزگار جوانی
هیمه های سرد
پس چه شد آن ناله ها؟
آن سازها؟
توبرای که ساز میزدی؟
که سازت آنچنان غمگین میگشود
نواهای دردآلود خودرا.
سبک میکرد بار غمش را
و سنگین می شد
یاد خاطر من.
اینک دستانت را به چه کار می آلایی؟
سازت را هیمه کدام تنور کرده ای؟
مگر تو برای که ساز میزدی؟
شعرهایت را به نام که مینوشتی؟
خامش منشین
از دردت سخن بگو
67.01.24
آن سازها؟
توبرای که ساز میزدی؟
که سازت آنچنان غمگین میگشود
نواهای دردآلود خودرا.
سبک میکرد بار غمش را
و سنگین می شد
یاد خاطر من.
اینک دستانت را به چه کار می آلایی؟
سازت را هیمه کدام تنور کرده ای؟
مگر تو برای که ساز میزدی؟
شعرهایت را به نام که مینوشتی؟
خامش منشین
از دردت سخن بگو
67.01.24
خاطرات پری غمگین
من امشب
خاطرات پری کوچک غمگینی را خواندم
که دلش را
در نی لبکی چوبین نواخت
تا من
زندگی را باور کنم
پری کوچکی که
سحر
با بوسه ای متولد شده است
و دایم از تولد خود در هراس است
چون
یک دیو او را بوسیده است
پری کوچکی که
شاهزاده های زندگی واقعی را
رهاکرد تا
به یک دیو
که در زندگی رویایی به سر می برد
زندگی را
و باور را
هدیه کند
دیوی که
به یک بوسه میمیرد
و از بوسه ای دیگر
زند ه می شود
شیشه عمر این دیو
محبتی بود که
در دستان
پری کوچک بود
آخرین دیدار/تهران/20/03/71
خاطرات پری کوچک غمگینی را خواندم
که دلش را
در نی لبکی چوبین نواخت
تا من
زندگی را باور کنم
پری کوچکی که
سحر
با بوسه ای متولد شده است
و دایم از تولد خود در هراس است
چون
یک دیو او را بوسیده است
پری کوچکی که
شاهزاده های زندگی واقعی را
رهاکرد تا
به یک دیو
که در زندگی رویایی به سر می برد
زندگی را
و باور را
هدیه کند
دیوی که
به یک بوسه میمیرد
و از بوسه ای دیگر
زند ه می شود
شیشه عمر این دیو
محبتی بود که
در دستان
پری کوچک بود
آخرین دیدار/تهران/20/03/71
یادی از سالهای جوانی
فرسک در دانشگاه هنر در تهران
برای تولد خودم
می توان شایستگی را
از دهان شیر دزدید
می توان از تن رها شد
می نوان بر مرگ خندید
می شود از لای برگی
غنچه اندیشه را چید
می شود با چشمه جوشید
می توان در چشمه خوابید
می توان در عمق بیدار
خواب خوب خنده را دید
may 2000
از دهان شیر دزدید
می توان از تن رها شد
می نوان بر مرگ خندید
می شود از لای برگی
غنچه اندیشه را چید
می شود با چشمه جوشید
می توان در چشمه خوابید
می توان در عمق بیدار
خواب خوب خنده را دید
may 2000
تکنیک
کاری از زمان حمل ونقل
داستانهای پروانه
در طرحی برای کتابی از محمود برابادی و همکاری پروانه عسگری
در صبا
همراه با جهانگیر
شاعر
03,10,89
شاعری را به مسلخ می برند
عشقی را به دار می کشند
و من بر مرده باورهای خویش نشسته ام
من پوسیدن باوری را می نگرم
که سالها در من لانه داشت
و من
از او
به دیگران نگریسته ام
باوری در پیش رویم می پوسد
و من
دیگر بار انتظار می کشم
باوری را
هر چه باشد
حتی اگرتو باشی
شاعری را به مسلخ می برند
عشقی را به دار می کشند
و من بر مرده باورهای خویش نشسته ام
من پوسیدن باوری را می نگرم
که سالها در من لانه داشت
و من
از او
به دیگران نگریسته ام
باوری در پیش رویم می پوسد
و من
دیگر بار انتظار می کشم
باوری را
هر چه باشد
حتی اگرتو باشی
پایان نقل
من مانده ام بی غافله
از هر نصیبی فاصله
کو آن همه افسانه ها
خالی شدم از خاطره
این عقل راپندی بده
وین دیده را بندی بنه
وین راه را رهبان بشو
بر چهره لبخندی بنه
دیوانه را عقلی بده
پایان ببر افسانه ها
در بند دیوم وا منه
زین نقل پایانم بده
از غصه سامانم بده
بر هم مرن آرامشم
عشقی فراوانم بده
05 june 1999
از هر نصیبی فاصله
کو آن همه افسانه ها
خالی شدم از خاطره
این عقل راپندی بده
وین دیده را بندی بنه
وین راه را رهبان بشو
بر چهره لبخندی بنه
دیوانه را عقلی بده
پایان ببر افسانه ها
در بند دیوم وا منه
زین نقل پایانم بده
از غصه سامانم بده
بر هم مرن آرامشم
عشقی فراوانم بده
05 june 1999
ای به تن خسته ی عشق
تو بهاری بشکوف
آسمان را به زمین مهمان کن
تو بهاری بشکوف
وین تن خسته به مهتاب بشوی
آسمان را به زمین مهمان کن
تو بهاری بشکوف
وین تن خسته به مهتاب بشوی




