اساتید گرامی زرین کلک،کیارستمی و مرادی کرمانی

دو تا بودند ،پرنده ها رو میگم، صبح کله سحر بود، زمزمه شون مثل صحبت کردن آدم بزرگها بود که بیدارم کرد:ای خواهر این جوان رعنا رو که رو تخت خوابیده میشناسی؟ من آروم غلتی زدم تا ببینم دیگه کی غیر از من رو تخت خوابیده!چون زنم که دو هفته است دوباره رفته سراغ درسش تو شهر دیگه و من هم تنهام.اون یکی پرندهه هم نه گذاشت و نه ورداشت:اون مرد خیکیه رو میگی؟اون یکی گفت آره دیگه تو هم کمپلیمان سرت نمیشه! دل مردم رو اول صبح نشکن.دومی گفت خوب حالا چی؟ گفت میدونی که اگر بلند شه زیر سرش زمین رو بکنه به یک گنج میرسه؟دومی گفت:تو پرنده ای یا خرنده؟ اگه اون نصفه شبی بره از سوراخی که کنده خونه همسایه پایینی جواب پلیس رو تو میدی؟ که این آقا نصفه شب یا حالا دم صبح خونه اون خانم چه میکرده؟دوباره اولی گفت خواهر میدونی که اگر اون بتونه با اون زن همسایه پایینی یک جور کنار بیاد و گنجش رو با هم تقسیم کنن چقدر خوشبخت میشن؟دومی با بال خودش زد پس کله اولی:خره زنه بیاد پول خودشو دودستی با این تقسیم کنه که چی بشه؟اولی گفت:ای خواهر اگه این جوون میدونست که پادشاه شهر همسایه داره برا دخترش دنبال شوهر میگرده این پولها رو خرج سفر میکرد و میرفت خواستگاری دختر پادشاه و تا آخر عمر خوشبخت میشد!دومی که چشماش گشاد شده بود پرسید اصلا این چرت و پرت ها چیه اول صبح میگی؟!حتما دوباره از ته مونده شیشه ها چیزی زدی کله ات گرمه؟
من یادم افتاد دیشب در لابلای کاغذها که بردم پایین چند برگ هم از کتاب پاره شده امیر ارسلان لای اونها بود.دیشب برای آخرین بار خوندمشون.
سایه برگ
کودکی را سایه برگی بدست
در هوای اینکه آن سایه چه هست!
میدوید و
جار میزد خلق را
تا نمایاند به آنها هر چه هست
غافل از این بوداو کان برگ مست
سالهایی می شود کفتاده است
کودکانرا سایه ها بازی دهند
در بزرگی سایه هایی نیز هست!
1.1.76
بازی باد
این سبزه ها
که چنین کودک و مست
میدوند از پی هم
در پی بازی باد
آیین خدا می دانند
این درختان که چنین سر به فلک
سر نهادند سر شانه ی ابر
به خدا نزدیکند.
و من اینجا
که چنین دور و غریب
سر این سنگ نشستم به تماشای خدا
دست او بود همیشه به سر شانه من
تیر ماه 77 آلمان
انگار یک دشتی، درش رودی
باز سبزی
باز این دشت سراسر شادمانی
میخرامد نرم چون رودی
قطاری که در آنش
منم اینک نشسته بر سرودی
نه اش آتش،نه اش دودی
چنان او میرود
انگار یک دشتی
درش رودی
مرداد 77 آلمان
باز ماهی
باز ماهی
باز خورشید
باز آن شور شبانه
خنده های کودکانه
گرم خفتن در کنار من ،که بابا
نازکردن در نگاه من، که ماهور
دست مالیدن به پشت و
قصه گفتن
قصه خرس و عسل
زنبور و لانه
آن کلاغانی که دایم
قارو قارش
میرود بر بام خانه.
کودکم در خواب آرام
مینهد پستانکش را در دهان
خنده ماسیده بر لبهای تردش
می کند جان را سراسر شادمانه.
مادرش
در چشمهایم مینشیند
گرم
میسرایم قصه ای
تا صبح
تا که بردارد سر از بالین گرمش
صبح
با امید
با شور و ترانه
اردیبهشت77
خانه غم
به چه زیباست دو چشم تو
که چون
خانه غم نمناک است.
برق هر مهر که میبخشدم از عشق
امیدی،
چو ببینم ز نگاهت
رود از دل همه بیم
رود از دل همه ترس.
که همو را طلبم
که هراس من از این جنگ و
از این غم
همه توست.
مرداد 77
در غربت
گفته بودی که بمانم
به هوای دل تو در غربت،
اگر انگشت تو
از سد هراس دل من
روزنی ازنور گشاید
شاید.
زلال
مثل صبحم من
مثل شبنمهای صبحم من
در زلال صبح شادم من
با خنکهای سحر هردم شوم زنده.
وه که می میرم
به هر گام سحرخیزان
زلالم من
زلال فکرهای بکر
زلال کامگاران شبانگاهم
همیشه پای در راهم
سفیرم من
سفیر بامدادم من
نسیمم من
نسیم صبحگاهم من
طوفان اندیشه
باد اندیشه به طوفان ماند
لیک از من به برون
جز به آهی نجهد!
همه رویا بودست
آنهمه یاد که بود
سخن سرد و دل سنگ وهوای لب شیرین دهنان
همه با باد گذشت
من و این حسرت جانسوز
که بر تن دارم
از غمش داغ به دل
داغ تنهایی از دست شده.
نقش بر صورتم اما
داغ دیوانگی ام می خندد
نیمه هستم
نیمه بودم
نیمه هستم
خسته و آسیمه هستم.
جان پناهم کودکم بود
وندرو من بیمه هستم.
جویه هستم
تای دیگر
پیش خود همتای دیگر
لیک افسوس
نیمه هستم
نیم دیگر
جان پناه
تای دیگر
نیم مانده
از همه درگاه رانده
غول بی شاخیست انگار
از کنار قصه مانده
دریا
نه که من دریام
"دریا سخن خامش و خام است.
نه که من رودم
"رودم همه شب ورد کلام است.
نه که من چشمه،نه که من باران
من همان قطره ام،دردم عطش خشک سلام است.
نه سلامی،نه کلامی!
همه شب خامش و خامی؛
درد تنهایی آن قطره
سخنش چک چک تنهایی و
هوس چشمه و باران.
عطشم دریاست
عطش دریایم
خوابنامه ها
نورگنگ است
فضا ناشناس است
من نشسته ام
تو ایستاده ای
چند روز است قهر بوده ایم
هیچ نمی گوییم
نگاهت می کنم
آنطور که ماههاست نگاهت نکرده ام
و تو نگاهم می کنی
دلمان برای غربت هم می سوزد
و همدیگر را مهمان میکنیم
که این آخرین راه است
ما به هم محتاج بودیم
واین
از اولین سری که
بر شانه هایم گذاشتی
پیدا بود.
70-11-12 سربازی
هیمه های سرد
پس چه شد آن ناله ها؟
آن سازها؟
توبرای که ساز میزدی؟
که سازت آنچنان غمگین میگشود
نواهای دردآلود خودرا.
سبک میکرد بار غمش را
و سنگین می شد
یاد خاطر من.
اینک دستانت را به چه کار می آلایی؟
سازت را هیمه کدام تنور کرده ای؟
مگر تو برای که ساز میزدی؟
شعرهایت را به نام که مینوشتی؟
خامش منشین
از دردت سخن بگو
67.01.24
خاطرات پری غمگین
من امشب
خاطرات پری کوچک غمگینی را خواندم
که دلش را
در نی لبکی چوبین نواخت
تا من
زندگی را باور کنم
پری کوچکی که
سحر
با بوسه ای متولد شده است
و دایم از تولد خود در هراس است
چون
یک دیو او را بوسیده است
پری کوچکی که
شاهزاده های زندگی واقعی را
رهاکرد تا
به یک دیو
که در زندگی رویایی به سر می برد
زندگی را
و باور را
هدیه کند
دیوی که
به یک بوسه میمیرد
و از بوسه ای دیگر
زند ه می شود
شیشه عمر این دیو
محبتی بود که
در دستان
پری کوچک بود
آخرین دیدار/تهران/20/03/71
برای تولد خودم
می توان شایستگی را
از دهان شیر دزدید
می توان از تن رها شد
می نوان بر مرگ خندید
می شود از لای برگی
غنچه اندیشه را چید
می شود با چشمه جوشید
می توان در چشمه خوابید
می توان در عمق بیدار
خواب خوب خنده را دید
may 2000
شاعر
03,10,89
شاعری را به مسلخ می برند
عشقی را به دار می کشند
و من بر مرده باورهای خویش نشسته ام
من پوسیدن باوری را می نگرم
که سالها در من لانه داشت
و من
از او
به دیگران نگریسته ام
باوری در پیش رویم می پوسد
و من
دیگر بار انتظار می کشم
باوری را
هر چه باشد
حتی اگرتو باشی
پایان نقل
من مانده ام بی غافله
از هر نصیبی فاصله
کو آن همه افسانه ها
خالی شدم از خاطره
این عقل راپندی بده
وین دیده را بندی بنه
وین راه را رهبان بشو
بر چهره لبخندی بنه
دیوانه را عقلی بده
پایان ببر افسانه ها
در بند دیوم وا منه
زین نقل پایانم بده
از غصه سامانم بده
بر هم مرن آرامشم
عشقی فراوانم بده
05 june 1999
ای به تن خسته ی عشق
تو بهاری بشکوف
آسمان را به زمین مهمان کن
تو بهاری بشکوف
وین تن خسته به مهتاب بشوی