مرا هر چه ام عشق بنیاد داد، همان لیلی ام خانه بر باد دادم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Tuesday, June 10, 2008

زندگی من


اما من /من زندگی کردم /به بلندای یک قصیده/به پهنای یک غزل
من شعر بودم/مرا سرودند/من سروده شدم
در یک دشت/در یک همهمه/در میانه یک تردید/در روزنه یک ترس

مرا زادند/در سبزه/در سرود همیشگی نان/در آهنگ خانه های فقر

به من آموختند/"الف" اول همه اولهاست/گفتند همه چیز بگو
فقط نگو دوستت دارم/تو را میرانند

من آموختم فرو خوردن احساسات را/در حالی که غلیان عشق
در من سروده میشد/و من روزنه های تراوش مهر را میگرفتم

من سرازیر شدم/ یک دشت شدم/سراسر کلمات
سراسر قلم/سراسر چشمهایی که/در پی جملات میگشت

من عشق را پنهانی میخواندم/من دوستت دارم را/در قاب سفید یک خاطره
نگه داشتم/و به کسی ندادم/چون آموخته بودم/رانده شدن را

امید جوی حقیر/روان شدن است
سنگهای ریز ته جویبارها/در امیدعبث مروارید بودند
و صدفهای دریا/در حسرت عشق ممنوع/دهانهای خویش گشوده بودند
اما بوسه/ممنوع بود/که آن/"ب" بود/در الفبای عشق ممنوع

با خودگفتم/شاید "پ"اول همه پرسشهاست/و این کلمه ممنوع هر عشق است

من نپرسیدم/اما/تو را جستم/در تمام "ت" های عالم/تا دوستت داشته باشم

گفتند اگر او را یافتی/نگو دوستت دارم/تو را میراند/
و من به جای "تو "،/"ترس" را یافتم/که عاشق من شد/و در من لانه کرد

او مثل همه معشوقه های عالم/مرا از هرچه دوست داشتنی بود/منع میکرد
که میخواست کلمه ممنوع من بماند

او مرا ثنا میگفت/و فکر میکرد عاشق او خواهم شد/
مرا یافتند/و به جرم عشق ممنوع/به"چ"هارمیخ کشیدند
من به آنها همه چیز را گفتم/جز حرف ممنوع عشق را
وآنها/که در تمام عمر خویش/از عشق چیزی نشنیده بودند
"که بدنبال "خ"ر گمشده خویش بودند"؛/"و این خود راز ماندگاری عشق در اعصار بود".

من دلیلی جستم/تا رها شوم/از بند کلمات/نخواستم دیگر/ترس گفتن داشته باشم/گریختم

و ناگهان/در تلاطم یک توهم/تصویر را دیدم/اما نگفتم دوستت دارم/چون از من میرمید

من جنون این دوست داشتن را/به کسی نگفتم/اما همه میدانستند/
که تصویر عشق ممنوع من است/وهمه مرا از خود راندند

6 comments:

Anonymous said...

eee che jaleb ,albatte man nemidoonam dokhtaret kdoome amma hatman khaili bozorg shode....avean parsal teathre hansel va gretelo bazi kard,,,az 22 ta bazigar hichkdoom 1 kalame ham harf nazadan.va faghat ba ma byby mikardan ,yek kam ham hamoon ja baham bazi kardan..man khaili khandidam ,labod emsal behtar mishe...
amoo jahangir ,khaili ghamgin shody ...chera? mooli marmoolak chi shod?

Anonymous said...

yadam raft beporsam ,hal o ahval mizoone? iran narafty?

Jahangir Dermani said...

سحر جان،ماهور همان وسط با موهای تیره است و لباس بلند در این نمایش او یک خانم شهردار خودخواه را بازی میکند. خوشحالم که اویان هم روی صحنه میره.خوب دیگه کیف ما بابا ننه ها اینجا همینه دیگه.گفتی من غمگین شدم؟منو غم!شاید با کس دیگه اشتباه گرفتی؟نه عمو جان من همونطور استوار در برابرنا امیدی ایستاده ام.هرچند دیگران میگن ما موندیم که تو چقدر تحمل داری!اما من سعی میکنم بازهم بخندم.خوب اینجا توی خونه که کسی جوک و طنز حالیش نمیشه، بیرون هم به جوکهای ما کسی نمیخنده راستش از ادبیات طنز آلمان هم چون همش گهتاریه چیزی نمی فهمم.گاهی برادرم که زنگ میزنه یک جوک هم برام میگه! سخته . نه؟برای من که همش میگفتم و میخنداندم اینجور ساکت ماندن ابله وار مثل جهنمه.
اول من دیگه بعد از مادرم ایران نمیرم.از خونواده ام هم کسی رو در این ده سال ندیدم.فقط نگرانیم هواهر کوچکترمه که امیدوارم بچه دار بشه و از تنهایی بعد از مادر دربیاد.و
دوم،من همچنان تلاش میکنم.کار ثابت پولساز ندارم.کار نیمه وقتی در یک مدرسه دارم که همانجا هم اتاقی بهم داده اند که پروژه فیلمم رو کار میکنم.کار فیلمم به خاطر هزینه کم پیش میره ولی خوبه.شاید تصاویری رو ازش اینجا بزارم ببینید.در کنارش هم مولی رو کار میکنم با داستان "تولد اژدها" این پروژه به صورت کمیک استریپ میشه. شاید هم کمیک /فیلم ساده فلاش روی سی دی.
آخرین کارش رو هم میزارم رو صفحه ببینی.اگر اسپانسر پیدا کنم سریعتر تمامش میکنم.میدانی که اینجا به داستانهای ما زیاد توجه نمیکنن.حتمن باید تمش اروپایی باشهو آخرش هم هپی اند.حق هم دارند.اینجا نمیخوان بچه برای پای روضه و گریه تربیت کنند که ما گریه کردن در داستانها یادشون بدیم.عموجان، خ.شحالم که همه چیز برات روبراهه و امیدوارم امتحانی که مامانت گفت خوب از کار دربیاد.بچه های شیرینت رو ببوس.

Anonymous said...

bazam salam ,khob bazam khoobe ke hamoon kary ke dary hamoonie ke doost dary,man fekr konam inja pool hame joore behtar darmiad,mesle tehran mimoone ,eger pasporte oonja ro dary mitooni biaeen ...inja enghad adamaye mikhtalef dare ke nagoo.....
in rooza man hamash dars mikhoonam .ta hafte dige 5 shanbe.are omidvaram ghabool sham .ye bar gand zadam!!!!nomre khaili bala mikhan ,hamash ham ghanoon e.....

Anonymous said...

agar mishe email addreseto be man bede ,,,my email is ;
avean2004@yahoo.com

Anonymous said...

از نوشته ها و کارتونها و طراحی ها تون لذت بردم .. امیدوارم همیشه شاد و امیدوار و سربلند زندگی کنید .. منم داداشم طرفای شماست ..22 ساله که اونجاست .. تا حدودی می فهمم چطور زندگی می کنید .. اما خوبیش اینه که کاری رو که انجام میدین دوست دارین .. موفق باشید

کریم نصر

کریم نصر

احمد وکیلی

احمد وکیلی

Live Animatic

Live Animatic

Think Animatic

Think Animatic

Write Animatic

Write Animatic

در غمت که دعایت چاره ساز غربتم بود

در غمت که دعایت چاره ساز غربتم بود

Norouzetan Sabz

Norouzetan Sabz

مادرم و دلخوشی روزگار پیریش

مادرم و دلخوشی روزگار پیریش

سایه برگ

کودکی را سایه برگی بدست
در هوای اینکه آن سایه چه هست!
میدوید و
جار میزد خلق را
تا نمایاند به آنها هر چه هست
غافل از این بوداو کان برگ مست
سالهایی می شود کفتاده است
کودکانرا سایه ها بازی دهند
در بزرگی سایه هایی نیز هست!
1.1.76

بازی باد

این سبزه ها
که چنین کودک و مست
میدوند از پی هم
در پی بازی باد
آیین خدا می دانند

این درختان که چنین سر به فلک
سر نهادند سر شانه ی ابر
به خدا نزدیکند.
و من اینجا
که چنین دور و غریب
سر این سنگ نشستم به تماشای خدا
دست او بود همیشه به سر شانه من
تیر ماه 77 آلمان

انگار یک دشتی، درش رودی

باز سبزی
باز این دشت سراسر شادمانی
میخرامد نرم چون رودی
قطاری که در آنش
منم اینک نشسته بر سرودی
نه اش آتش،نه اش دودی
چنان او میرود
انگار یک دشتی
درش رودی

مرداد 77 آلمان

باز ماهی

باز ماهی
باز خورشید
باز آن شور شبانه
خنده های کودکانه
گرم خفتن در کنار من ،که بابا
نازکردن در نگاه من، که ماهور
دست مالیدن به پشت و
قصه گفتن
قصه خرس و عسل
زنبور و لانه
آن کلاغانی که دایم
قارو قارش
میرود بر بام خانه.
کودکم در خواب آرام
مینهد پستانکش را در دهان
خنده ماسیده بر لبهای تردش
می کند جان را سراسر شادمانه.
مادرش
در چشمهایم مینشیند
گرم
میسرایم قصه ای
تا صبح
تا که بردارد سر از بالین گرمش
صبح
با امید
با شور و ترانه

اردیبهشت77


خانه غم

به چه زیباست دو چشم تو
که چون
خانه غم نمناک است.
برق هر مهر که میبخشدم از عشق
امیدی،
چو ببینم ز نگاهت
رود از دل همه بیم
رود از دل همه ترس.
که همو را طلبم
که هراس من از این جنگ و
از این غم
همه توست.
مرداد 77

در غربت

گفته بودی که بمانم
به هوای دل تو در غربت،
اگر انگشت تو
از سد هراس دل من
روزنی ازنور گشاید
شاید.

زلال

مثل صبحم من
مثل شبنمهای صبحم من
در زلال صبح شادم من
با خنکهای سحر هردم شوم زنده.
وه که می میرم
به هر گام سحرخیزان
زلالم من
زلال فکرهای بکر
زلال کامگاران شبانگاهم
همیشه پای در راهم
سفیرم من
سفیر بامدادم من
نسیمم من
نسیم صبحگاهم من

طوفان اندیشه

باد اندیشه به طوفان ماند
لیک از من به برون
جز به آهی نجهد!
همه رویا بودست
آنهمه یاد که بود
سخن سرد و دل سنگ وهوای لب شیرین دهنان
همه با باد گذشت
من و این حسرت جانسوز
که بر تن دارم
از غمش داغ به دل
داغ تنهایی از دست شده.
نقش بر صورتم اما
داغ دیوانگی ام می خندد

نیمه هستم

نیمه بودم
نیمه هستم
خسته و آسیمه هستم.
جان پناهم کودکم بود
وندرو من بیمه هستم.
جویه هستم
تای دیگر
پیش خود همتای دیگر
لیک افسوس
نیمه هستم
نیم دیگر
جان پناه
تای دیگر
نیم مانده
از همه درگاه رانده
غول بی شاخیست انگار
از کنار قصه مانده

دریا

نه که من دریام
"دریا سخن خامش و خام است.
نه که من رودم
"رودم همه شب ورد کلام است.
نه که من چشمه،نه که من باران
من همان قطره ام،دردم عطش خشک سلام است.
نه سلامی،نه کلامی!
همه شب خامش و خامی؛
درد تنهایی آن قطره
سخنش چک چک تنهایی و
هوس چشمه و باران.
عطشم دریاست
عطش دریایم

خوابنامه ها


نورگنگ است
فضا ناشناس است
من نشسته ام
تو ایستاده ای
چند روز است قهر بوده ایم
هیچ نمی گوییم
نگاهت می کنم
آنطور که ماههاست نگاهت نکرده ام
و تو نگاهم می کنی
دلمان برای غربت هم می سوزد
و همدیگر را مهمان میکنیم
که این آخرین راه است
ما به هم محتاج بودیم
واین
از اولین سری که
بر شانه هایم گذاشتی
پیدا بود.
70-11-12 سربازی

فال قهوه من

فال قهوه من
سه کودک و جادوگر و حیوان پشت سر آنها

بندر هامبورگ

بندر هامبورگ
1999

ساز

ساز
ساسان در روزگار جوانی

هیمه های سرد

پس چه شد آن ناله ها؟
آن سازها؟
توبرای که ساز میزدی؟
که سازت آنچنان غمگین میگشود
نواهای دردآلود خودرا.
سبک میکرد بار غمش را
و سنگین می شد
یاد خاطر من.
اینک دستانت را به چه کار می آلایی؟
سازت را هیمه کدام تنور کرده ای؟
مگر تو برای که ساز میزدی؟
شعرهایت را به نام که مینوشتی؟
خامش منشین
از دردت سخن بگو

67.01.24

خاطرات پری غمگین

من امشب
خاطرات پری کوچک غمگینی را خواندم
که دلش را
در نی لبکی چوبین نواخت
تا من
زندگی را باور کنم
پری کوچکی که
سحر
با بوسه ای متولد شده است
و دایم از تولد خود در هراس است
چون
یک دیو او را بوسیده است
پری کوچکی که
شاهزاده های زندگی واقعی را
رهاکرد تا
به یک دیو
که در زندگی رویایی به سر می برد
زندگی را
و باور را
هدیه کند
دیوی که
به یک بوسه میمیرد
و از بوسه ای دیگر
زند ه می شود
شیشه عمر این دیو
محبتی بود که
در دستان
پری کوچک بود

آخرین دیدار/تهران/20/03/71

یادی از سالهای جوانی

یادی از سالهای جوانی
فرسک در دانشگاه هنر در تهران

برای تولد خودم

می توان شایستگی را
از دهان شیر دزدید
می توان از تن رها شد
می نوان بر مرگ خندید
می شود از لای برگی
غنچه اندیشه را چید
می شود با چشمه جوشید
می توان در چشمه خوابید
می توان در عمق بیدار
خواب خوب خنده را دید

may 2000

تکنیک

تکنیک
کاری از زمان حمل ونقل

داستانهای پروانه

داستانهای پروانه
در طرحی برای کتابی از محمود برابادی و همکاری پروانه عسگری

در صبا

در صبا
همراه با جهانگیر

شاعر

03,10,89

شاعری را به مسلخ می برند
عشقی را به دار می کشند
و من بر مرده باورهای خویش نشسته ام
من پوسیدن باوری را می نگرم
که سالها در من لانه داشت
و من
از او
به دیگران نگریسته ام

باوری در پیش رویم می پوسد
و من
دیگر بار انتظار می کشم
باوری را
هر چه باشد
حتی اگرتو باشی

پایان نقل

من مانده ام بی غافله
از هر نصیبی فاصله
کو آن همه افسانه ها
خالی شدم از خاطره
این عقل راپندی بده
وین دیده را بندی بنه
وین راه را رهبان بشو
بر چهره لبخندی بنه
دیوانه را عقلی بده
پایان ببر افسانه ها
در بند دیوم وا منه
زین نقل پایانم بده
از غصه سامانم بده
بر هم مرن آرامشم
عشقی فراوانم بده
05 june 1999

ای به تن خسته ی عشق

تو بهاری بشکوف
آسمان را به زمین مهمان کن
تو بهاری بشکوف
وین تن خسته به مهتاب بشوی